ساقی ایران

اگرهزارقلم داشتم       هزارخامه که هریک هزارمعجزه داشت      هزارمرتبه هر روز می نوشتم من     حماسه ای و سرودی به نام آزادی



درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دی ماه امسال پنجاهمین سال‌گشت درگذشت نیما یوشیج، پدر شعر معاصر ایران و بنیان‌گذار جریان شعر نیمایی است. او ۶۴ سال زندگی کرد و حدود چهل سال از عمر پربارش را صرف سرودن شعر و بنیان نهادن پایه‌ها و ستونهای شعر نوین ایران کرد به همین مناسبت درسال گشت درگذشتش متنی به نام شاعری هم  عالمی است ازصفا را به دوستدارانش تقدیم میکنم:
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 25 دی ماه سال 1390ساعت 10:28 AM توسط بیتا نظرات (1)

اندُهت را با من قسمت کن.
 
شادی‌ات را با خاک. 

 و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان مثل گنجشکی پر می‌زند و می‌گذرد. اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه‌ی ما بسیار است.
 
با شترهای سفید صبر در واحه‌ی تنهایی
 
می‌توانیم به ساحل برسیم
 
و از آن‌جا ناگهان با هزاران قایق به جزیره‌های تازه‌برون‌جسته‌ی مرجان
 
حمله‌ور گردیم.
 
تو غمت را با من قسمت کن علف سبز چشمانت را با خاک تا مداد من در سبخ‌زار کویر کاغذ باغی از شعر برانگیزد
تا از این ورطه‌ی بی‌ایمانی
بیشه‌ای انبوه از خنجر برخیزد.

منوچهرآتشی

نوشته شده در یکشنبه 25 دی ماه سال 1390ساعت 09:40 AM توسط بیتا نظرات (1)

حرف رو باید زد .درد رو  

 باید گفت ! 

ولی به کی؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه 5 دی ماه سال 1390ساعت 10:09 AM توسط بیتا نظرات (3)

حمید مصدق خرداد 1343"

*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نوشته شده در دوشنبه 14 آذر ماه سال 1390ساعت 07:28 AM توسط بیتا نظرات (2)

پرسیدم... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمانت را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی . پرسیدم ، آخر .... ، و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد : مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر . کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را .. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی . موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن .. داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... : هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ، آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ، شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند . مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی .. به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ، که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد : زلال باش ... ،‌ زلال باش ..... ، فرقی نمیکند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ، زلال که باشی ، آسمان در توست . نلسون ماندلا
نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور ماه سال 1390ساعت 01:48 AM توسط بیتا نظرات (2)

با تو هستم کورش ، با تو ام ای شاه بزرگ ، تیشه بیهوده بر این خاک مزن ! که دگر خاک وطن ، منتظر دیدار تو نیست ! و صدای زدن تیشه تو ، قلب خاک وطنم را به طپش باز نخواهد آورد................................ در زمستان بلندی که گذشت .... خاک ایران به دام اهریمن افتاد ! قدمی مانده به دیوار عدالت پژمرد ..... و به قانون طبیعت خندید...... و به مفهوم شقایق غرید ! !!!! کشورم طوری مرد ....... که دگر،‌آن نفس گرم اهورا ، مزدا ، هرگز ، نتوانست نامش را دوباره زنده کند !............. دگر آن پاک سرشت نتوانست که آن دیو سیاه را مغلوب کند. اری اینبار ضحاک پیروز شد !! اری اینبار توران بر ایران غرید....اری اری .....اینبار رستم و گودرز در خواب شدند. با تو هستم کورش .... مشت بیهوده بر این خاک نزن .......شاید..... شاید از روز عزل........از همان روز که گویند خداوند بزرگ ، از دم خود به بشر عشق دمید ، من به بازی در پی دیدار شیاطین بودم . و یقین در ان روز اولین کس که خداوند بر او عشق دمید توی مجنون صفت و عاشق و شیدا بودی . که چنین سخت و سمج، سرزمین ، ویرانی را آباد کردی.....عدالت بر پا کردی و صلح آرامش به جهان بخشیدی.....اری تو بودی که به مردم ایمان دادی و به یاری اهورامزدا به راستی... پیروز گشتی..... اری... تو بودی کورش . که وصیت کردی ، بدون تابوت با خاک ایران هم آغوش گردی .....تو بودی که به بشر را آزادی بخشیدی............با تو هستم کورش..... با تو هستم ای شاه بزرگ . با تو هستم ای پاک روان....مشت بیهوده بر این خانه نزن ! که فرو ریخته این میکده از باد خزان...... برو آنجا.......برو آنجا که به تو باده عشق بشارت بدهند......و تو سیراب زجام می رنگین گردی......و در آن جمع بگرد....... و به مزدا بگو....... و به مزدا بگو.... که پارسیان رهایی می خواهند . و خوش میل تپیدن دارند......... و به ما باز رسان...... تا فریاد بزنیم .....جاوید باد.... ایران مآ

نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور ماه سال 1390ساعت 01:42 AM توسط بیتا نظرات (1)

لبخند همه‌مان کمی مشکوک است ... مونالیزا!‌


همه‌مان بار داریم


و نمی‌دانیم در دل‌مان چیست...


  همه آویزانیم


و چشم به راه خریدارانیم


لبخند همه‌مان کمی مشکوک است


چه کنیم ...



خالق‌مان داوینچی نبود....


نوشته شده در دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1390ساعت 12:46 PM توسط بیتا نظرات (2)

یه وقتهایی وقتی دلم میگیره چرت مینویسم و از همه چی گلایه دارم این هم یکی از اون چرتهاست : 

این لوح سفید وسوسه ایی است برای نوشتن و نه اینکه تبحری نمیخواهد و استادی نمی طلبد اعتیادآور است 

می نویسم برای دل تنها و بی کس و بی همدم خود خودم . 

همدم من همیشه این کاغذهای سپیدی هستند که با نگاهای من خط خطی میشوند 

نمینویسم ولی با تمام وجود در خیالم به نوشتن می پردازم. 

این لوح سپید دعوت کننده است و معصومیتی دارد که چیزی را انتظار میکشد شاید آن چیز پیدا کردن رفیق و همدم برای صاحب تنها و بی کس خود باشد 

زندگی هر کسی به طریقی میگذرد زندگی منم یه زندگی پوچ و تکراریه که فقط داره میگذره.  کودک درونم همیشه تنهاست و چیزی که التیام بخش این خمیازه های موذی کشدارزندگیشه خیال و رویاهاشه که اگه ازش بگیرن در تنهایی خود خواهد پوسید 

این زن محکوم به جبر برای زندگی است . 

کاش زن نبودم .کاش زن نبودم 

زندگی مرده و مردها هم همه نامرد 

آه ای زندگی منم که با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه برآنم که از تو بگریزم. 

و من زنم.زنی که از بام بلندآرزوها بر پای دیوار حقیقت افتاده و حقیقت زندگی من......... مخکوم به زن بودن. 

و من سکوت میکنم چون سکوت جان جان کلام است و سکوت حامل بلندترین فریادهاست 

............................ 

..................

...........

نوشته شده در شنبه 5 شهریور ماه سال 1390ساعت 3:12 PM توسط بیتا نظرات (1)

گریزانم از این مردم 

که با من 

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند 

ولی در باطن 

از فرط حقارت 

به دامانم دو صد پیرانه بستند(فروغ) 

 ********

این عصر که عصر ظلمت و بیداد است
شاعر همه ی رسالتش ، فریاد است

یک شاعر مرد می شناسم ، آن هم
بی هیچ سخن فروغ فرخزاد است.

نوشته شده در جمعه 4 شهریور ماه سال 1390ساعت 00:07 AM توسط بیتا نظرات (0)

این شعر استاد صالحی یاداورکلاس دوم دبیرستانمه یه دبیر ادبیات داشتیم وقتی ازش میپرسیدیم ریرا یعنی چی؟ باحالتی گرفته ودرهم که معلوم بود نمیداند میگفت ریرا یعنی زیرا!ماکه دست بردار نبودیم میگفتیم اگه ریرا یعنی زیرا پس چرا گفته ریرا جان؟؟!!به عقل ناقص خودمان رسیده بود که ریرا اسم یه معشوقه است واسم یه فرد ولی!!!!!یادش بخیر

سلام!  

حال همه‌ی ما خوب است 

 ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،  

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند 

 با این همه عمری اگر باقی بود 

 طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم  

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان! 

 تا یادم نرفته است بنویسم  

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود 

 می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است 

 اما تو لااقل،  

حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست! راستی 

 خبرت بدهم 

 خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام 

 بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند! 

 بی‌پرده بگویمت چیزی نمانده است،  

من چهل ساله خواهم شد  

فردا را به فال نیک خواهم گرفت دارد 

 همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد  

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد 

 یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟  

نه ری‌را جان نامه‌ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه،  

از نو برایت می‌نویسم 

 حال همه‌ی ما خوب است  

اما تو باور نکن!

نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور ماه سال 1390ساعت 01:08 AM توسط بیتا نظرات (1)

 دوبیتی هایی زیبا از شاعر جنوب آقای حسین میدری عزیز 

 یک/

     شده دلخور از آدمها و رفته

     زده قفلی در دنیا و رفته

     به که باید شکایت کرد وقتی

     خدا هم داده استعفا و رفته


     دو/

     بجز ویران چنگیزی نمانده

     بجز هوهوی پاییزی نمانده

     بگو ای داریوش از خاب* برخیز

     که از "ایران" مان چیزی نمانده



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر ماه سال 1390ساعت 6:28 PM توسط بیتا نظرات (2)

تولد جنبش بزرگ سبز رو به همه ی سبزاندیشان تبریک میگوییم
نوشته شده در یکشنبه 22 خرداد ماه سال 1390ساعت 7:38 PM توسط بیتا نظرات (1)

وبازهم خرداد حماسه ساز...

نوشته شده در شنبه 14 خرداد ماه سال 1390ساعت 00:57 AM توسط بیتا نظرات (1)

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را...

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان

نخواهی شد!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 23 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 7:25 PM توسط بیتا نظرات (0)

حالا دیگه واقعا   

اگر غم نان. بگذارد!!!!!!

نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 12:57 PM توسط بیتا نظرات (0)

دلا دردی که دارم با که گویم 

دوروزپیش رفتم کلاس پیش دبستانی ها معلمشون گفتند که درسشون تموم شده و همه ی حروف فارسی تاکید میکنم حروف فارسی بهشون یاد دادیم و روی تخته هم نوشته بودند هر چی تو این حروف فارسی گشتم چهار حروفی که واقعا مختص به حروف فارسی بود و نه مشترک زبان عرب(پ.چ.ژ.گ)پیدانکردم از معلمشون پرسیدم که ببخشید ولی این چهار حروف به بچه ها هنوزیاد ندادین از قلم افتاده ؟ در جوابم گفتند که اینا تو کتابشون نیست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما فقط حروف اصلی رو بهشون یاد دادیم ان شالله کلاس اول یاد میگیرند!!!!!!!!!!! 

دین دین عرب. زبان زبان عرب. حروف حروف عرب.مملکت هم مال عرب. خلیج هم خلیج عرب. 

فردوسی بزرگ کجاست تا به این ۳۰ سال عمرش ننازههههههههههه

نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1390ساعت 6:40 PM توسط بیتا نظرات (1)

آی بی نتی آی بی نتی  بد دردیه

 زار و گرفتار شدم.......

نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین ماه سال 1390ساعت 10:05 AM توسط بیتا نظرات (0)

من عاشق این شعرم 

  

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخه‌های شسته، باران‌خورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگ‌های سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست

نرم‌نرمک می‌‌رسد اینک بهار
خوش به‌حالِ روزگار

خوش به‌حالِ چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به‌حالِ دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به‌حالِ غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به‌حالِ دختر میخک که می‌خندد به ناز

خوش به‌حالِ جام لبریز از شراب
خوش به‌حالِ آفتاب

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت‌رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری
از مجموعۀ «ابر و کوچه»

نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین ماه سال 1390ساعت 10:00 AM توسط بیتا نظرات (1)

صدای بال پرستو
صدای پای بهار!
صدای شادی گنجشکها
صدای بهار!

نگاه وناز بنفشه
تبسم خورشید
ترانه خواندن باد
جوانه کردن بید

صدای بوسه ی باران
صدای خنده‌ی گل
صدای کف زدن لحظه‌ها برای بهار.

دو باره معجزه‌ی آب و آفتاب و زمین
شکوه جادوی رنگین کمان فروردین
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره‌ی نوروز و شادمانی عید
دوباره عشق و امید
دوباره چشم و دل ما و چهره‌های بهار.

غم زمانه به پایان نمی‌رسد، برخیز!
به شوق یک نفس تازه در هوای بهار.

 

نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین ماه سال 1390ساعت 09:48 AM توسط بیتا نظرات (0)

آزمون تست هوش ( سن اجرا: از ۳ تا ۱۳ سال)
  
 
آزمون ترسیم آدمک


ترسیم آدمک یکی از آسانترین ، عملی ترین وجهانی ترین آزمونهای تصویری است. این آزمون به وسیله عده زیادی کد گذاری شده است که مهمترین آنها کار خانم آمریکائی فلورانس گودینافFlorence Goodenoughاست که در سال ۱۹۲۰ در ایالت نیوجرسی آمریکا روی چهار هزار کودک آنرا آزمایش نمود . در فرانسه نیز دکتر فایFay در این زمینه کار کرده است.
 


    ادامه مطلب
    نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین ماه سال 1390ساعت 09:17 AM توسط بیتا نظرات (0)

    بازکن پنجره ها راکه  

    نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد 

    و بهار روی هر شاخه 

    کنار هر برگ شمع روشن کرده است 

    خاک جان یافته است 

    تو چرا سنگ شدی؟ 

    تو چرا اینهمه دلتنگ شدی ؟

    باز کن پنجره ها را  

    و بهاران را باور کن  

    عیدهمتون مبارک

    نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین ماه سال 1390ساعت 00:04 AM توسط بیتا نظرات (4)

     

    روز جهانی زن، که در اصل «روز جهانی زنان کارگر» نام‌گذاری شد، هر ساله در۸مارس برگزار می‌شود. این روز، روز بزرگِ برپایی جشن‌هایی برای زنان در کل جهان است. بسته به مناطق مختلف، تمرکز جشن روی بزرگداشت، قدردانی، ارائهٔ عشق به زن و برگزاری جشنی برای دستاوردهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زنان است. 

    روزجهانی زن بر همه ی زنان جهان مبارک خصوصا مادر عزیزم وهمه ی زنان سبز سرزمین سبزمان

    نوشته شده در سه شنبه 17 اسفند ماه سال 1389ساعت 12:22 PM توسط بیتا نظرات (0)

    شرمنده که یه مدت نتونستم آپ کنم اول اینکه دسترسی به نت ندارم دوم هم یه تصادف کچولو کردم برای مدتی نمیتونستم بنویسم اما روزهای بارونی یاد شعر استاد بزرک احمد شاملو افتادم یادش بخیر بچه دبستانی بودیم تو راه مدرسه این شعر رو میخوندم وکلی به خودم مینازیدم که هیچ کدوم از بچه ها این شعر رو به طور کامل نمیدونن و حتی نمیدونن ازکیه  به یاد اون روزها این شعر تقدیم شما

    بارون میاد جرجر
    گم شده راه بندر
    ساحل شب چه دوره
    آبش سیاه و شوره
    ای خدا کشتی بفرست
    آتیش بهشتی بفرست
    جاده کهکشون کو
    زهره آسمون کو
    چراغ زهره سرده
    تو سیاهییا می گرده
    ای خدا روشنش کن
    فانوس راه منش کن
    گم شده راه بندر
    بارون میاد جرجر
    ..

    ادامه مطلب
    نوشته شده در جمعه 15 بهمن ماه سال 1389ساعت 12:07 PM توسط بیتا نظرات (4)

    تو هرچه میخواهی باش .اما...آدم باش!! 

    چقدرنشنیدن ها و نشناختن ها است که به این مردم.  

    آسایش و خوشبختی بخشیده است !! 

    مگر نمیفهمی بزرگترین دشمن آدمی فهم اوست؟ 

    پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی 

    امروز گرسنگی فکر. از گرسنگی نان فاجعه انگیزتراست 

    برای خوشبخت بودن به هیچ چیز نیاز نیست 

    جزبه نفهمیدن

    نوشته شده در یکشنبه 12 دی ماه سال 1389ساعت 11:02 AM توسط بیتا نظرات (2)

    روز دانشجو مبارک 

    ۱۶آذرشد و روز دانشجو و من به یاد سخنان آقای خاتمی افتادم 

    آزادی در عرصه اندیشه 

    منطق در عرصه گفتگو  

    قانون در عرصه عمل 

    یادش بخیر چه روزایی بود با اینکه بچه مدرسه ایی بودیم ولی روز دانشجو برامون مهم بود 

    هوس کردم چند جمله از سخنان آقای خاتمی در جمع دانشجویان اون زمان بنویسم 

    اندیشه رو نمیتوان از بین برد و جلوی آن را گرفت 

    آزادی سیاسی لازمه حق حاکمیت و دانستن حق رای مردم است 

    مردم حق دارند که درچارچوب قانون آزادیهای خود را بخواهند 

    نگذاریم دستهای ما را از هم جدا کنند مهم نیست که بین ما اختلاف باشد 

    یاد اون روزها بخیر اگر سنگ اندازی میکردند و نمیزاشتن آقای خاتمی کاری انجام بده اما حرفهایی میزدوکتابهایی چاپ میشد که که الان دیگه نه کسی ازاون حرفهای شیرین اجازه داره بزنه و نه اون کتابها ....حتی از کتابخونه های عمومی هم جمع کردند  

    ما نمیپوشیم عیب خویش امادیگران عیب ها دانند و از ما جمله را پوشانده اند 

    ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان   

    دفترو طومار ما را زان سبب پیچیده اند

    نوشته شده در سه شنبه 16 آذر ماه سال 1389ساعت 09:51 AM توسط بیتا نظرات (0)

    4989898-md.jpg 

    بی تومهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم 

    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم

    نوشته شده در سه شنبه 18 آبان ماه سال 1389ساعت 10:41 AM توسط بیتا نظرات (4)

    مدیریت کلاس درس یکی از بزرگترین ترس های معلمین تازه کار است. اما مدیریت کلاس مهارتی است که نه تنها اکتسابی و یادگرفتنی است بلکه باید هر روز تمرین شود. در زیر 10 نکته درمورد مدیریت موفق کلاس درس عنوان می کنیم. این نکات می تواند به شما برای برقراری نظم در کلاس کمک زیادی کند.


    ادامه مطلب
    نوشته شده در دوشنبه 3 آبان ماه سال 1389ساعت 6:21 PM توسط بیتا نظرات (0)

    باعرض معذرت از همه ی خوش نویسان عزیز این دست خط منه  

    یه سوال آیا دست خط درطول زمان تغیرمیکنه 

    شعر فروغ رو الان نوشتم ولی شعر حمید مصدق را ده سال پیش

    نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389ساعت 10:56 AM توسط بیتا نظرات (2)

    من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی خبریم 

     

    هر دو دنبال دل گمشده ای ، دربدریم 

     

      ماکه محتاج نفسهای همیم ، آه ! چرا 

     

    از کنار تن یخ کرده ی هم می گذریم؟ 

     

     ما دو کبکیم – هواخواه هم – اما افسوس 

     

    هردو پر بسته ی چنگال قضا و قدریم 

     

     آسمان ، یا که قفس !؟ آه ! چه فرقی دارد 

     

    سر پرواز نداریم که بی بال و پریم 

     

     حال ، دیگر من و تو ، فاصله مان فرسنگ است 

     

    گرچه دیوار به دیوار هم و "در " به "دریم " 

     

     همه ترسم از این بود : می آید روزی 

     

    من و تو هر دو به یک شهر و ز هم بی خبریم  

    شعراز علی محمد محمدی

     

    نوشته شده در چهارشنبه 21 مهر ماه سال 1389ساعت 10:20 AM توسط بیتا نظرات (1)

    باز آمد بوی ماه مهر 

    دلم واسه مدرسه تنگ شده 

    حتی دانش آموزان قلدرکلاس 

    صفهای ملال انگیز وتکراری صبحگاهی 

    اذیت کردن دوستان  

     سربه سر دبیران گذاشتن 

    کتاب کلاس اول ابتدایی(بابا آب داد)جلد کتاب یه گلدون با یه شاخه گل که ساقه ی گل یه مداد بود 

    دبستان که بودیم خدا خدا میکردیم وقتی گچ تموم شد ما رو انتخاب کنن بریم از دفتر مدرسه گچ بیاریم فکرمیکردیم امتیاز گرفتیم

    مبصرهای کلاس  

    رفیق های بامرام 

    دوستان صمیمی که هنوز هم باهمیم(یه دوستی دارم ازکلاس اول ابتدایی هنوز باهم دوستیم) 

    پاکن مداد دفتر خودکار کتاب کاردستی............. 

    شما ها همه از خودمین دلم واسه تقلب هم تنگیده 

    یادشون بخیرررررررررررررررررررررررر

    نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر ماه سال 1389ساعت 6:44 PM توسط بیتا نظرات (3)

    «به کجا چنین شتابان؟»
    گون از نسیم پرسید
    «دل من گرفته زاین جا،
    هوس سفر نداری
    زغبار این بیابان؟»
    «همه آرزویم، اما
    چه کنم که بسته پایم ... »
    «به کجا چنین شتابان؟»
    «به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم»
    «سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
    چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
    به شکوفه ها، به باران
    برسان سلام ما را 

    استادشفیعی کدکنی

    نوشته شده در جمعه 5 شهریور ماه سال 1389ساعت 01:55 AM توسط بیتا نظرات (1)

    مشت می کوبم بردر    پنجه می سایم برپنچره ها      من دچارخفقانم    خفقاااااان 

    من به تنگ آمده ازهمه چیزم      بگذارید هواااااااری بزنم 

    های باشما هستم              این درها راباز کنید 

    من به دنبال فضایی می گردم 

    لب بامی 

    سرکوهی 

    دل صحرایی 

    که درآن نفسی تازه کنم 

    می خواهم فریاد بلندی بکشم             که صدای شما هم برسد 

     

    آیا اینجا تو ایران موجودی به نام زن می تونه فریاد بکشه؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

     

     

    نوشته شده در سه شنبه 2 شهریور ماه سال 1389ساعت 02:22 AM توسط بیتا نظرات (1)

    برای تو وخویش / چشمانی ارزو می کنم /که چراغ ها ونشانه ها را / در ظلماتمان / ببیند .

    گوشی /که صداها وشناسه ها را / دربیهوشی مان / بشنود .

    برای تو وخویش ؛ روحی / که این همه را / در خود گیرد وبپذیرد .

    وزبانی / که در صداقت خود / مارا از خاموشی خویش / بیرون کشد / وبگذارد / از ان چیزها که در بندمان کشیده است / سخنی بگوئیم .            

            مارگوت بیکل شاعر انگلیسی

    نوشته شده در جمعه 29 مرداد ماه سال 1389ساعت 6:39 PM توسط بیتا نظرات (1)

    رنجش

    روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
    علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
    در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
    جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
    و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .

    سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
    خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
    سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
    و از درد به خود می پیچد
    آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
    مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
    آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .


    ادامه مطلب
    نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد ماه سال 1389ساعت 00:48 AM توسط بیتا نظرات (2)

    زندگی یک قدم زدن کوتاه شبانه است.در طول کوره راهی تاریک به اسم سرنوشت که آغاز و انتهایش معلوم نیست امید مارا سر پا نگه میدارد و از سختیها بیرون میکشد(اسماعیل فصیح)

    نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد ماه سال 1389ساعت 01:07 AM توسط بیتا نظرات (1)

    وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای عابران نوای دل انگیزشد چه فرقی میکند برگ سبز کدام درخت بودی!!!(اسماعیل فصیح)

    نوشته شده در جمعه 22 مرداد ماه سال 1389ساعت 2:42 PM توسط بیتا نظرات (1)

    یازدهمین سالکرد درگذشت شاعر آزادی ایران استاد احمد شاملو(الف . بامداد)رو به همه ی آزادی اندیشان و ادب دوستان تسلیت میگم 

    ده سال پیش مثل همیشه گوشامونو به رادیو بی بی سی چسبونده بودیم و اخبار گوش میدادیم که یه خبر مثل پتک خورد تو سرمون شاملو درگذشت  

    هاج و واج مونده بودم ........درگذشت؟؟؟ 

    هنگ کرده بودم  خونه مامان بزرگم بودیم و خاله ام با بچه هاش از خارج اومده بودند خبر رو که شنیدیم با خواهر بزرگترم زدیم زیر گریه غم عجیبی بود غم از دست دادن یه آدم بزرگ(شاملو) 

    بچه های خاله ام مونده بودن چرا ما باید واسه یه شاعر ناراحت باشیم و گریه کنیم ولی شاملو برای ما فقط یه شاعر نبود یه آدم بزرگ و آزادیخواه و آزاد اندیش بود تک ستاره شعر نو ایران بزرگمرد ادبیات ایران بامداد آزادیهامون اما......شاملو در گذشت..... 

    ولی شاملو برای ما همیشه زنده است و سنگ قبر شکسته اش زیارتگاه شاملو دوستان 

    یادش و خاطره اش گرامی  

    روحش شاد 

    من بامدادم
    سرانجام
    خسته بی آنکه جز با خویشتن به جنگ برخواسته باشم .
    هر چند جنگی از این فرساینده تر نیست که پیش از آنکه باره برانگیزی آگاهی که سایه عظیم کرکسی گشوده بال بر سراسر میدان گذشته است .
    تقدیر از تو گدازی خون آلوده در خاک کرده است و تو را از شکست و مرگ گریزی نیست .
    من بامدادم .
    شهروندی با اندام و هوش متوسط .
    نسبم با یک حلقه به آواره گان کابل می پیوندد . نام کوچکم عربی .نام قبیله ای ام ترکی . کنیتم فارسی .
    نام قبیله ای ام شرمسار تاریخ است و نام کوچکم را دوست ندارم .
    تنها هنگامی که توام آواز می دهی این نام زیباترین کلام جهان است و آن صدا غمناک ترین آواز استمداد ....
    بامدادم من – خسته از با خویشتن جنگیدن . خسته سقاخانه و خانقاه و سراب . خسته کویر و تازیانه و تحمیل . خسته خجلت از خود بردن هابیل . دیری است تا دم بر نیاوردم . اما اکنون هنگام آنست که از جگر فریادی بر آرم که اینک شیطان که بر من دست می گشاید . هنگام آنست که تمامت نفرتم را به نعره ای بی پایان تف کنم .
    من بامداد نخستین و آخرینم . هابیلم من بر سکوی تحقیر . شرف کیهانم من .
    تازیانه خورده خویش که آتش سیاه اندوهم دوزخ را از بضاعت ناچیزش شرمسار می کند
    .

    نوشته شده در شنبه 2 مرداد ماه سال 1389ساعت 03:41 AM توسط بیتا نظرات (10)

    دین بهترین وسیله
    برای ساکت نگه داشتن عوام است.
    "ناپلئون بناپارت"
    یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است،
    در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را کشته اند....
    "دنیس دیروت"
    یکی از بزرگترین تراژدی های بشریت این است که
    اخلاقیات بوسیله دین دزدیده شده است.
    " آرتور سی کلارک"
    مذهب مردم را متقاعد کرده که : مردی نامرئی در آسمانها زندگی می کند
    که تمام رفتارهای تو را زیر نظر دارد، لحظه به لحظه آن را.
    و این مرد نامرئی لیستی دارد از تمام کارهایی که تو نباید آنها را انجام دهی،
    و اگر یکی از این کارها را انجام دهی،
    او تو را به جایی می فرستد که پر از آتش و دود و سوختن
    و شکنجه شدن و ناراحتی است و باید تا ابد در آنجا زندگی کنی،
    رنج بکشی، بسوزی و فریاد و ناله کنی
    ولی او تو را دوست دارد… !
    " جورج کارلین 

    آنجا که علم پایان می یابد،
    مذهب آغاز میگردد .
    " بنجامین دیزرائیلی"

    نوشته شده در جمعه 18 تیر ماه سال 1389ساعت 00:10 AM توسط بیتا نظرات (8)

    خشونت عین بی عدالتی است 

        با خشونت نه عدالت برقرار می شود .نه آرامش

    نوشته شده در شنبه 12 تیر ماه سال 1389ساعت 07:01 AM توسط بیتا نظرات (6)

    آمار رسمی سازمان ثبت احوال کشور نشان می‌دهد که شمار موارد طلاق در ایران نسبت به پارسال 8.13 درصد افزایش داشته است و هر ساعت 14 مورد طلاق ثبت می‌شود. به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، در سال گذشته نزدیک به 126 هزار مورد طلاق در ایران ثبت رسید و اکنون در هر شبانه روز 345 مورد طلاق ثبت می‌شود. آمارهای سازمان ثبت احوال در مقابل رشد نرخ طلاق در کل کشور تنها از رشد یک درصدی ازدواج در سال 88 حکایت دارد. خبرگزاری مهر در خرداد ماه سال 89، طی گزارشی اعلام کرد که نرخ طلاق در سال 88، 11 درصد افزایش داشته است. از نگاه جامعه شناسان، طلاق پس از اعتیاد دومین آسیب اجتماعی به حساب می‌آید..


    ادامه مطلب
    نوشته شده در جمعه 11 تیر ماه سال 1389ساعت 3:46 PM توسط بیتا نظرات (1)


    Design By : Pichak